دسته: دل نوشت

[صوت] – خزان عشق

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1400/07/02

سال اول راهنمایی بودم. مدرسه جمهوری و کلاس یک سی! روزهای هفته را فقط به عشق زنگ هنر سپری می کردم. بقیه بچه ها هم تقریبا مانند من بودند! معلم هنر ما آقای شاهین رهنما به معنای واقعی یک شاعر و معلم خوب بود. در یاد دارم زمانی که اولین کلاس را با ایشان داشتیم از تنوع استعداد در کلاس ما شوکه شده بود.😁 یکی از این استعدادها خوانندگی و دیگری به قول ما تیمپو (زدن بر روی میز با دست) بود. حسین مکاری هم گل سر سبد خوانندگی کلاس ما هر روز قبل و بعد از زنگ کلاس ها، مدرسه را بر سرش می گذاشت.

آقای رهنما برای سوخت نشدن این همه استعداد 😁 استفاده از آن را در دستور کار قرار داد و آن چیزی نبود جز گروه سرود! یکی از شعرهایی که ایشان برای خواندن و اجرا برای ما انتخاب کرد شعر خزان عشق از سروده های رهی معیری بود. هر هفته غیر از مباحث درسی، ساعتی هم برای تمرین این شعر اختصاص یافته بود. حس آن زمان که خواندن را شروع می کردیم قابل وصف نیست. شعر را با تمام وجودمان درک میکردیم با اینکه معنی آن را خیلی از ما نمی دانستیم. اما در هنگام خواندن در شعر غرق می شدیم. سرانجام هم با حمایت ایشان و اجازه از مدیریت مدرسه این شعر را در حیاط مدرسه اجرا کردیم که کار خوبی هم از آب درآمد.

آقای رهنما از شما برای رقم زدن روزهای خوبی که از یادمان نمی رود تشکر می کنم. امیدوارم زیر سایه خداوند مهربان سلامت و تندرست باشید.

فایل صوتی ضمیمه شده ترانه خزان عشق با صدای استاد جواد بدیع زاده است. متن در ادامه…

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1400/06/15

یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی در خاطره‌ای از او می‌نویسد: 

بارها می‌دیدم ابراهیم با بچه‌هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند، رفیق می‌شد. آنها را جذب ورزش می‌کرد و به مرور به مسجد و هیئت می‌کشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود؛ همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می‌گفت! اصلاً چیزی از دین نمی‌دانست؛ نه نماز و نه روزه. به هیچ چیز هم اهمیت نمی‌داد. حتی می‌گفت تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته‌ام.

به ابراهیم گفتم: آقا ابراهیم، اینها کی هستند دنبال خودت میاری؟ با تعجب پرسید: چطور؟ چی شده؟ گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد؛ بعد هم آمد و کنار من نشست. حاج آقا صحبت می‌کرد از مظلومیت امام حسین و کارهای یزید می‌گفت و این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش می‌کرد. وقتی چراغ‌ها خاموش شد، به جای این که اشک بریزد مرتب فحش‌های ناجور به یزید می‌داد. ابراهیم داشت با تعجب گوش می‌کرد و یک دفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: «عیبی نداره! این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده، مطمئن باش با امام حسین علیه السلام که رفیق بشه تغییر می‌کنه؛ ما هم اگر این بچه‌ها را مذهبی کنیم هنر کردیم.» دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت، یکی از بچه‌های خوب ورزشکار شد، چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم که بعد از ورزش جعبه شیرینی خرید و پخش کرد و گفت: رفقا! من مدیون همه شما و مدیون آقای ابراهیم هستم. از خدا خیلی ممنونم؛ من اگر با شما آشنا نشده بود معلوم نبود الان کجا بودم!

ما هم با تعجب نگاهش می‌کردیم؛ با بچه‌ها آمدیم بیرون، توی راه به کارهای ابراهیم دقت می‌کردم. چقدر زیبا یکی یکی بچه‌ها را جذب ورزش می‌کرد و بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می‌کشاند و به قول خودش «می‌انداخت تو دامن امام حسین.» یاد حدیث پیامبر به امیرالمومنین افتادم که فرمود: «یا علی اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می‌تابد بالاتر است.»

بغض فروخورده شهر من

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1400/05/22

شمال در دسترس، شمال بدبخت، شمال مسافر زده، شمال بیمار، شمال فروخته شده!

دو سال ما را در استان و شهرمان قرنطینه کردند ولی راه ورود را باز گذاشتند تا مبادا مردم سرزمینم نگران ما شمالی ها شوند! مردم ما دلشان که برایمان تنگ می شود به شهرمان می آیند و کنار خیابان، درون پارک ها و پیاده روها چادر می زنند. با شرت و رکابی درون شهرمان رژه می روند، به ناموسمان تعرض می کنند و در جدیدترین ابراز علاقه کرونا را سوغات می آورند. گله هم که می کنیم می گویند: اگر ما نبودیم شما از گرسنگی مرده بودید!

حال شهر من امروز خراب است. امروز شهر من پر از نگرانیست. امروز شهر من پر از بغض فروخورده ایست که هرآن ممکن بترکد…!

مردم عزیز کشورم که در هر تعطیلات شمال را برای سفر انتخاب می کنید، لطفا تا اطلاع ثانوی از سفر به شهرهایمان خودداری کنید و بگذارید ما همان از نبودن شما بمیریم تا با آمدن شما!

یادگاری

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1400/04/26

تصاویر همیشه حرف برای گفتن دارند. مخصوصا تصاویری که در برگیرنده کسانی باشد که دوستشان دارید، عاشقشان هستید. امروز خیلی اتفاقی در جایی (مجازی) به کادری رسیدم که من و تو را در سالهای نه چندان دور در کنار یکدیگر به یادگار گذاشته بود. بعد از چند سال انگار دوباره چشم در چشم روبروی هم نشستیم. فکر میکنم دقایقی فقط به چشمانت در تصویر خیره بودم! آی تو که این را میخوانی، میخواهم بدانی همیشه در قلب منی!

قاسم هنوز زنده است…

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1399/10/09

هنوز هم ۱۳ دی ۹۸ را بیاد دارم که خبر شهادت حاج قاسم و ابومهدی تمام شبکه های اجتماعی را پر کرده بود! چه شب بدی بود. در انتظار تکذیب خبر بودم اما این خبر راست بود و حاج قاسم و ابومهدی آسمانی شدند.

چه چیز یک فرد را اینگونه عزیز می کند که مردم بسیاری در دنیا او را دوست بدارند، در زمان حیاتش دورش حلقه بزنند و هنگام آسمانی شدنش او را به خانه ابدیش بدرقه کنند و یادش را حتی پس از رفتنش زنده نگه دارند. حاج قاسم اینگونه بود. حتی کسی که او را نمی شناخت با دیدن چهره نورانی او محو تماشایش می شد.

به قول مادرم: (پس از شهادت) هروقت او را در تلویزیون می بینم انگار هنوز هم زنده است. انگار با چهره نورانیش صحبت می کند.

بنظرم شهادت قاسم سلیمانی، ابومهدی المهندس و تمام شهدای محور مقاوت، عزیز و الگو شدن آنها در بین مردم، باور و پیروی از ولایت بوده و این اعتقاد را با خون خود تضمین کردند.

حاج قاسم سلیمانی: برادران، رزمندگان، یادگاران جنگ؛ یکی از شئون عاقبت به خیری «نسبت شما با جمهوری اسلامی و انقلاب» است. والله والله والله از مهمترین شئون عاقبت به خیری همین است. والله والله والله از مهمترین شئون عاقبت به خیری، رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد. در قیامت خواهیم دید، مهمترین محور محاسبه این است.

دلتنگ توام

ارسال شده در: دل نوشت بدون دیدگاه 1399/02/19
شهید سلیمانی: آیا من در ذهن شما آدم خوبی بودم؟

یک کلمه بله.