یک سال بزرگتر شدم!

ارسال شده در: دل نوشت 1401/01/01

همیشه سالروز تولدم دوست دارم یک نفر باشد از من سوال بپرسد! در سالی که گذشت چه کار مفیدی انجام دادی! برای چه کسی مفید بودی! آیا به کسی کمک کردی؟ آیا از کسی تشکر کردی؟ آیا توانستی خشم ات را کنترل کنی؟ آیا جایی غرور باعث شد که خودت را برتر از کسی بدانی؟ آیا تلاش کردی؟ آیا فخر فروشی کردی؟ آیا داشتی و گفتی ندارم؟ آیا نداشتی و گفتی دارم؟! مثل برنامه دورهمی مهران مدیری و آخرین سوال هم این باشد که آیا عاشق شدی؟! و با آب و تاب داستان عاشق شدنم را برای مردم تعریف کنم. 😂

سالهای زندگانی در چشم بهم زدنی می گذرد! در این بین کاستی ها، ظلم ها، طعنه ها و بی محلی هایی می بینیم که ما را دچار تنفر، دودلی و دلسردی می کند. اما زمانیکه این فشارها بیش از حد می شود یاد آیه 4 سوره بلد می افتم که خدا فرموده: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ به معنی: براستى كه انسان را در رنج آفريده‏ ايم و کمی آرام می گیرم.

خلاصه اینکه امسال هم یکسال بزرگتر و پخته تر شدم. خدایا شکرت…

خدا نیست مگر …

ارسال شده در: گوناگون 1400/11/17

با دیدن یک فیلم و طرح یک استدلال در آن این سوال در ذهنم شکل گرفت که چگونه می توان این همه نشانه را از وجود خدا نادیده گرفت و اثبات آن را به شرط ابزار باورکرد! فیلم Contact یک فیلم علمی تخیلیست که در سال 1997 میلادی ساخته شده؛ در این فیلم یکی از نظریه های خدا ناباوران بر نفی وجود خدا که بارها از زبان افراد مختلف شنیده اید به تصویر کشیده شده است.

از این دست فیلم ها در سال های اخیر بسیار ساخته و مورد توجه قرار گرفته است. که از برجسته ترین آنها می توان به سری فیلم های کمپانی مارول اشاره کرد که همگی ما بدلیل جذابیت های بصری و فیلمنامه آنها را دنبال می کنیم. دنیایی بزرگ با موجودات متنوع و خداهای قدرتمند که همگی آنها در کنار هم کار خدای واحد را انجام می دهند. حتی برای کنترل زمان و منحرف نشدن خط زمانی سازمان هایی در نظر گرفته اند!

دزد بادام هندی

ارسال شده در: گوناگون 1400/08/05

گاهی اوقات آنچه در فضای جامعه شکل می گیرد و یا در خبرها گفته می شود تمام ذهن انسان را مشغول می کند. طبق آنچه ما از عدالت شنیده ایم باید در تمام شئونات رعایت شود از نگاه کردن تا قضاوت! چگونه است که با حکم یک قاضی، فردی برای دزدیدن چند بسته بادام هندی 10 ماه حبس و 40 ضربه شلاق نصیبش می شود؟! و فرد دیگر که 8 سال با بیت المال، جان، عمر و روح مردم قمار کرد بدون هیچ برخوردی بدرقه خانه چندین میلیاردی خود؟!

[صوت] – خزان عشق

ارسال شده در: دل نوشت 1400/07/02

سال اول راهنمایی بودم. مدرسه جمهوری و کلاس یک سی! روزهای هفته را فقط به عشق زنگ هنر سپری می کردم. بقیه بچه ها هم تقریبا مانند من بودند! معلم هنر ما آقای شاهین رهنما به معنای واقعی یک شاعر و معلم خوب بود. در یاد دارم زمانی که اولین کلاس را با ایشان داشتیم از تنوع استعداد در کلاس ما شوکه شده بود.😁 یکی از این استعدادها خوانندگی و دیگری به قول ما تیمپو (زدن بر روی میز با دست) بود. حسین مکاری هم گل سر سبد خوانندگی کلاس ما هر روز قبل و بعد از زنگ کلاس ها، مدرسه را بر سرش می گذاشت.

آقای رهنما برای سوخت نشدن این همه استعداد 😁 استفاده از آن را در دستور کار قرار داد و آن چیزی نبود جز گروه سرود! یکی از شعرهایی که ایشان برای خواندن و اجرا برای ما انتخاب کرد شعر خزان عشق از سروده های رهی معیری بود. هر هفته غیر از مباحث درسی، ساعتی هم برای تمرین این شعر اختصاص یافته بود. حس آن زمان که خواندن را شروع می کردیم قابل وصف نیست. شعر را با تمام وجودمان درک میکردیم با اینکه معنی آن را خیلی از ما نمی دانستیم. اما در هنگام خواندن در شعر غرق می شدیم. سرانجام هم با حمایت ایشان و اجازه از مدیریت مدرسه این شعر را در حیاط مدرسه اجرا کردیم که کار خوبی هم از آب درآمد.

آقای رهنما از شما برای رقم زدن روزهای خوبی که از یادمان نمی رود تشکر می کنم. امیدوارم زیر سایه خداوند مهربان سلامت و تندرست باشید.

فایل صوتی ضمیمه شده ترانه خزان عشق با صدای استاد جواد بدیع زاده است. متن در ادامه…

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی

ارسال شده در: دل نوشت 1400/06/15

یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی در خاطره‌ای از او می‌نویسد: 

بارها می‌دیدم ابراهیم با بچه‌هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند، رفیق می‌شد. آنها را جذب ورزش می‌کرد و به مرور به مسجد و هیئت می‌کشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود؛ همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می‌گفت! اصلاً چیزی از دین نمی‌دانست؛ نه نماز و نه روزه. به هیچ چیز هم اهمیت نمی‌داد. حتی می‌گفت تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته‌ام.

به ابراهیم گفتم: آقا ابراهیم، اینها کی هستند دنبال خودت میاری؟ با تعجب پرسید: چطور؟ چی شده؟ گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد؛ بعد هم آمد و کنار من نشست. حاج آقا صحبت می‌کرد از مظلومیت امام حسین و کارهای یزید می‌گفت و این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش می‌کرد. وقتی چراغ‌ها خاموش شد، به جای این که اشک بریزد مرتب فحش‌های ناجور به یزید می‌داد. ابراهیم داشت با تعجب گوش می‌کرد و یک دفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: «عیبی نداره! این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده، مطمئن باش با امام حسین علیه السلام که رفیق بشه تغییر می‌کنه؛ ما هم اگر این بچه‌ها را مذهبی کنیم هنر کردیم.» دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت، یکی از بچه‌های خوب ورزشکار شد، چند ماه بعد و در یکی از روزهای عید همان پسر را دیدم که بعد از ورزش جعبه شیرینی خرید و پخش کرد و گفت: رفقا! من مدیون همه شما و مدیون آقای ابراهیم هستم. از خدا خیلی ممنونم؛ من اگر با شما آشنا نشده بود معلوم نبود الان کجا بودم!

ما هم با تعجب نگاهش می‌کردیم؛ با بچه‌ها آمدیم بیرون، توی راه به کارهای ابراهیم دقت می‌کردم. چقدر زیبا یکی یکی بچه‌ها را جذب ورزش می‌کرد و بعد هم آنها را به مسجد و هیئت می‌کشاند و به قول خودش «می‌انداخت تو دامن امام حسین.» یاد حدیث پیامبر به امیرالمومنین افتادم که فرمود: «یا علی اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می‌تابد بالاتر است.»

بغض فروخورده شهر من

ارسال شده در: دل نوشت 1400/05/22

شمال در دسترس، شمال بدبخت، شمال مسافر زده، شمال بیمار، شمال فروخته شده!

دو سال ما را در استان و شهرمان قرنطینه کردند ولی راه ورود را باز گذاشتند تا مبادا مردم سرزمینم نگران ما شمالی ها شوند! مردم ما دلشان که برایمان تنگ می شود به شهرمان می آیند و کنار خیابان، درون پارک ها و پیاده روها چادر می زنند. با شرت و رکابی درون شهرمان رژه می روند، به ناموسمان تعرض می کنند و در جدیدترین ابراز علاقه کرونا را سوغات می آورند. گله هم که می کنیم می گویند: اگر ما نبودیم شما از گرسنگی مرده بودید!

حال شهر من امروز خراب است. امروز شهر من پر از نگرانیست. امروز شهر من پر از بغض فروخورده ایست که هرآن ممکن بترکد…!

مردم عزیز کشورم که در هر تعطیلات شمال را برای سفر انتخاب می کنید، لطفا تا اطلاع ثانوی از سفر به شهرهایمان خودداری کنید و بگذارید ما همان از نبودن شما بمیریم تا با آمدن شما!